لحظات آرام
" Amin GomNam "
سلام گرم و صمیمی به تمام کسانی که از یادشون نرفتم امروز یکی از دوستان درس خوبی بهم داد . تا امروز ذهنیتم در مورد دوست و دوستی در فضای مجازی خیلی متفاوت از اونی بود که کمی پیش با کمک ایشون کسب کردم . بازم میگم که ازتون خیلی ممنونم پریسا خانوم . به همین دلیل تصمیم گرفتم یه شعر متفاوت از سبک و شیوم رو به ایشون به عنوان هدیه ای ناقابل تقدیم کنم . این شعر در تاریخ ۲/۵/۸۸ حدود ساعت ۳:۱۵ شب تموم کردم و ارزش خاصی برام داره . استاد حسن حسن زاده آملی در کتاب الهی نامه در یک فرازی از دعاشون فرمودن : الهی همه از تو درمان خواهند ولی حسن از تو درد خواهد . این شعر دارای شش فراز نزولی هست که امیدوارم تونسته باشم سخن استاد آملی رو به نوعی متفاوت و به زبان خودم کمی به مرحله ی توصیف در آورده باشم . امشبم بیخواب بیخوابم نمیدانم چرا از دست یارم دمی غمخوار غمخوارم نمیدانم به میز چوبی ام در دست خودکار صمیمی زدنیا بیزارو از یادش به دنبال طبیبی درمان من کو ؟ ویا کیست او ؟ امشبم بیخواب بیخوابم یقین دارم که درمانم به دستش طبیبم اوست میدانم ولی این دل چرا درمان نمیخواهد ؟ کمی ناز و گهی عشوه یار را باز میخواند بیا یارم . بیا کاین دل بدستت در بسی بند است امشبم بیخواب بیخوابم چو بر زانو نهاد آن سر و دستش را سپرد بر کف وجودم باز در آتش شد فروزان و گداخت این دل دلا آری ! به درمانت رسیدی ؟ آری ای دل ! تو میدانستی که درمانت همان عذاب آشناست امشبم بیخواب بیخوابم امشبم مثل همیشه میخوانم برایش سرود آشنایی را سرودی که بی قاعده و بدون وزن است برای بی درد دلان بدون رنگ است بنیان این سرود به وزن عشق است جریان این سرود در رگهایم به سنگینی آتش باز میخوانم سرود آشنایی را برایش امشبم بیخواب بیخوابم گمانم دل برایش باز بی تاب ولی او در میان تاریکی باز کمیاب چو سایه بر زمین افکند خود را در دل شب سکوت شب در هم شکست با یک سبد تب تب و گرمای زیاد ناشی از او روشنی ماه را مواج کردو گداخت او امشبم بیخواب بیخوابم چرا امشب نمیخوابم ؟ چو طعم آن لبانش بر لبانم یار افکند وجودم برملا شد . اساسش جابجا شد لبانم کنده شد از جا . دل عریان زجا افکند امشب نه همان شبست که آغاز شده دل من عادت و اعتیاد دارد به لبش گر او ندمد یا نکند باز به نگاهی برملایم خدا داند چه شود بر این دل مبتلایم با سلام خدمت خوانندگان عزیز و اعضای دائمی اخیرا با دوست عزیزم نعیم عاشق تصمیم گرفتیم یه وبلاگ گروهی جدید با نام عشق کودکی من توی همین سایت بلاگفا راه بندازیم . از افتتاح این وبلاگ مدت زیادی نگذشته ولی تصمیم داریم این وبلاگرو شاخ وبلاگای بلاگفا بکنیم و از هیچ کاری هم دریغ نمیکنیم . آدرس این وبلاگ در قسمت پیوندها یا لینک ها ی این وبلاگ براتون گذاشتم تا شما هم یه سری بزنین . منتظر تمام پیشنهاد های سازنده و انتقادهای شما دوستان بسیار عزیز و گرامی هستم . هر سوال و هر مطلب شما عزیزان در بخش نظرات جواب داده خواهد شد . شیشه ی پنجره را باران شست سلام و خسته نباشی دوست عزیزم که داری این مطلبو مطالعه میکنی . در اول خیلی ممنونم که به وبلاگ خودتون سر زدی و برای دوام این سر زدن ، یک پیشنهاد جالب برات دارم . در گزینه ی آخر حاشیه ی سمت چپ مطالب ، یه خبر نامه وجود داره که با دادن اسم و آدرس ایمیل میتونین عضو دائمی بشین و از آخرین مطالب و آخرین وب نیوز با مدیریت بنده (امین گمنام) استفاده کنین . موضوع اصلی این خبرنامه مربوط به دوری از گناه و زشتیای نفسه که مطالبی در این موردم واسطون ارسال میشه . بیاین هممون دست به دست همدیگه بدیم تا به به نفسمون غلبه کنیم و به آزادی درونی دست پیدا کنیم . هر کسی که در مورد فلسفه ی درون ویا هر سوالی مرتبط به موضوع داره میتونه در بخش نظرات آدرس وب و آدرس ایمیلشو بزاره و سوالشو بنویسه تا جوابو واسش بفرستم . ازتون خیلی ممنونم که این مطلبو مطالعه کردین و الان قراره که عضو بشین. ما می رويم چون دلمان جای ديگر است ما می رويم هر که بماند مخير است سيد محمدعلي آلمجتبي حس پرواز در پرم سبز است آسمان در برابرم سبز است بالي از من اگر قَدَر بشكست از قضا بال ديگرم سبز است از لب من فُرات ميجوشد مثل عباس باورم سبز است علم من هميشه سبز بمان چونكه دست برادرم سبز است ميپرم تا خدا همين امشب مثل سجاده سنگرم سبز است پدرم چشم خستهام را بست حيف شد جاي مادرم سبز است دلم ميگيرد از دست كبوترهاي قلّابي كه ميگردند گرد بام با پرهاي قلّابي به آب و دانه مشغولند، گفتي زندهي عشقند؟ نميبازند در پاي كسي سرهاي قلّابي چو نيرنگ است، بيرنگي چه معنا ميدهد؟ اي دل: نميبيني كه صد رنگاند دلبرهاي قلّابي شبي صد بار اين بنبست را در ميزنم يكيك و از هر خانهاي وا ميشود درهاي قلّابي مرا بگذار و بگريزم از اين شهر و از اين كوچه و از اين خانه با مشتي برادرهاي قلّابي و سر بر چاه بگذارم، شبيه مردِ تنهايي كه ميناليد از دستِ ابوذرهاي قلّابي سيد محمدعلي آلمجتبي دل به عزم سفر ميگذارم كوچه را بيخبر ميگذارم خانه را آب و جارو كه كردم عشق را پشت در ميگذارم خودشكن ميشوم و گناهش ـ را به دوش تبر ميگذارم ميروم گرچه با پاي خسته جاده را پشت سر ميگذارم و پس از خود براي شماها تحفهاي مختصر ميگذارم زندگي هيچ منهاي هيچ است من كمي بيشتر ميگذارم شعر شهید امشب از دل من شكایت می كنم آنچه خود دارم اگر رو کنمت مست شوی گر به خداوند جلی سو کنمت مست شوی او خدائیست که سر همگان نگشاید چون نکو کاری تو بشنودت مست شوی جمع مستان را نباید کرد سست ای نازنین گر تو کردی او ببخشد تا توهم مست شوی آنچنان ذکری بگو تو تا خدایت سررسد او جهان اندر کفت بگذارد و مست شوی با خدایت همچنان در بند و رازی در نیازی گر به کوی بی نیازی برسی مست شوی موبدان هریک به رسم خویش در مدح وصنایند تا تو مدح موبدان معبد دل بشنوی مست شوی سر زکوی دل مدارا سرکش ای قارون من چاره ی دل او بگوید با تو تا مست شوی او بدست ساربان اشتر سپرد و کاروان رزق و روزی او بدادت گرتوهم مست شوی خفته بودی در دل خاک و شدی گل بعد از آن او بدادت جان شیرین تا بدانی که چرا مست شوی مست مستی دانمت آهی سپردم بر دلت ای خدا قربانیم کن گر دلا مست شوی 23/7/87 ساعت 2:30 ظهر
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
حمید مصدق
![]()
![]()
با تشکر : امین گمنام![]()
![]()
![]()
ما می رويم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پيکرمان زخم خنجر است
وقتی نقاب محور يک رنگ بودن است معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟؟؟ اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است
ما می رويم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است
عشق را با غم روایت می كنم
ساقیا ! ای من فدای دست تو
ده شرابی تا شوم سرمست تو
ساقیا! خواهم شراب ناب ناب
تا كند هر ذره ام را آفتاب
سالها می را نمودم جستجو
تا شدم یك لحظه [با] او روبرو
اندر آن ظلمت سرای پر پلید
ناگهان جام می ساقی رسید
شور عشقش در دلم شد منجلی
باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)
سرکشیدم باده را من بر ملا
تا شوم عازم به دشت كربلا
خون زدست و پیكرم فواره كرد
عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد
«شاهدی» و آن «غلامی»(1)ناز من
شد انیسم با «حسن»(2) همراز من
«صابرم» غرق احسان توأم
ریزه خوار سفره نام توأم
| Design By : Night Skin |


